تبليغاتX
ما هیچ...ما نگاه...
دلم گرفته...

دیشب رفته بودیم برای خرید جهیزیه . نمیدونم چرا حالم خوب نیست. بی هیچ دلیلی...                    شاید توی تعطیلات برم مسافرت. خیلی احتیاج دارم/ مامانم که خدارو شکر از توی جا بلند             شده. مامان و بابا هم به مسافرت احتیاج دارن ولی به خاطر وضعیت مامان نمیتونن تا                       یک سال جایی برن... سخته/ دوست داشتم با خودم میومدن میرفتیم. اما افسوس و صد افسوس...

    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:43  توسط زیبا  | 

ياد مي گيرم که تو چه هستي
تو يک درياي طوفاني هستي
تو هم ياد بگير من چه هستم
من يک مرغ دريايي هستم
مي بيني
خيلي از هم دور نيستيم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:0  توسط زیبا  | 

گاه دلتنگ میشوم.....

 دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها

 گوشه ای مینشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را

 و صدای شکستن ها را

 و وجدانم را محاکمه میکنم

من کدامین قلب را شکستم؟

 کدامین احساس را له کردم؟!

کدامین امید را ناامید کردم؟!

کدامین خواهش را نشنیدم؟

وبه کدام دلتنگی خندیدم ؟

                                       که اینچنین دلتنگم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:44  توسط زیبا  | 

این روزا یاد آور روزای خوبی نیست برام... دیشب کلی با دوستامون رفتیم بیرون . کلی خندیدیم! اینقدر بلند میخندیدم که علیرضا از خنده ی من میخندید!!! یک لحظه یاد سال پیش ۱۰مهر افتادم... وای چه شب تلخی بود. خونه مهدی بودم اون شب... ریحانه کلی دلداریم میداد و میگفت لیاقت تورو نداشته... ۳ماه بعد فهمیدم حق با ریحانه بوده!  همه چیز تموم شد۱۰ مهر سال پیش.اون رفت ولی تا ماه ها بعد زخمی که روی دلم گذاشت  تازه بود... احساس بدی داشتم... به همه ی حس خوبی که بهش داشتم. دو شیفت کار میکردم از ۸ تا ۲ - ۴ تا ۹ شب دیگه جونی واسم نمیوند که بخوام غصه بخورم. تازه بعد از ۴ سال فهمیده بودم طلائی ترین سال های تحصیلم با بی حوصله گی و خسته گی گذشت... با همه خوبی و بدی گذشت... الان وقتی سارا رو میبینم که به خاطر  دوستش داره دو شیفت کار میکنه که یکم کمتر بهش فکر کنه یاد خودم می افتم و بهش میگم میگذره این دوره از زندگیتم .نگران دیر گذشتنش نباش... واقعا یک یال گذشت بی هیچی نگاهی... 
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:46  توسط زیبا  | 

این روزها...

  وای چقدر هوا دلگیره... این روزا همه چیز دارم. همه چیزائی که دنبالش بودم روزی...

ولی دلم گرفته... نمیدونم چرا؟؟؟

اصلأ هوا سرد رو دوست ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 13:49  توسط زیبا  | 

خبر از من داری؟...
خبر از دلتنگی های من چطور؟...
و آن پروانه های شادی که در نگاهم بودند...
خبرش رسیده که مرده اند؟؟؟...
هیچ سراغ دلم را میگیری؟؟...
کسی خبر داده که آب رفته ام از خستگی؟..
مچاله ام از دلتنگی؟..
آه.... که هیچ کلاغی نساختیم میان هم
وجدانت راحت...

خبرهای من به تو نمی رسد....

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 10:20  توسط زیبا  | 


به دنبال رده پایی از تو تا بی کران تا نا کجا اباد میروم
نمیدانم تو کجا هستی
نشانی از تو ندارم
خاطره بهترین یاد گاری توست
و بهترین خاطره یاد گاری های توست

دلم گرفته

میدانم و میدانی...

به هر جا مینگرم چشمانم در جستجوی چشمان توست اما سرابی بیش نمیبینم

دلم برات تنگ است

و تو این را میدانی...

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبورغریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر!

انتقام غریبی است رفتنت...

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 10:17  توسط زیبا  | 

روزهای خوبی نیستند این روزها که می گذرند. بگذار نگویم چرا ! بگذار رد بشوند که می دانم می گذرند اما بگذار بگویم که می ترسم از آن تلخی که خواهد ماند زیر زبانم و تصویر تو که محو می شود...

باید سکوت کرد...!!!

سکوت علامت رضا نیست، سكوت كم آوردن نيست يا علامت پشيماني يا ترس.

سكوت يعني بگذار زمان بگذرد، به اندازه كافي بگذرد...

گاهي دلم از دست همه‌ي آدم‌هاي زندگي‌ام پر مي‌شود... از دست همه‌شان! حالا اين روزها دلم از همه‌ي آدم‌هاي زندگي‌ام خالي شده ... خاليِ خالي...

به معناي واقعي بغض كردم... بغضم بغض ِ كودكِ گريانيست كه مي‌داند ندارد و مي‌فهمد چرا...

خسته‌تر از آنم كه هر روز صبح چند نفس ِ عميق آميخته با آرامش‌هاي دروغين را كه هي گذر زمان نازك و نازك‌ترش مي‌كند حس كنم. خسته‌تر از آنم كه اين گذشته‌هاي لعنتي و حالم را كنار هم بچينم و هي دل خوش كنم به آينده‌ي نيامده‌اي كه در هنوزهاي من رنگ ِ گذشته دارد.

سرك بكشم در تمام مسيرهايي كه پر شده‌اند از من ِ مهربان ِ آرام ِ صبور ....

من ِ دل نازك ِ بي تاب ِ مضطرب ...

به آدم‌هاي زندگي‌ام فكر مي‌كنم ... آدم‌هايي كه نيازي به كلمه پايان نداشتند و پيش از آنكه شروع شوند تمام شده‌اند...

اين سعي كردن‌هاي گاه و بيگاه براي خوب جلوه دادن همه چيز، گاهي حال آدم را به هم مي‌زند. اينكه هر روز يك لبخند مصنوعي بچسباني به صورتت تا نشان دهي همه چيز روبه راه است آن هم درست زماني كه همه چيز به يك شوخي تلخ شبيه است تا هر چيز ديگر!

خوبي‌اش اين است كه امروز مي‌دانم چه كسي دوستم دارد! چه كسي به بودنم عادت كرده، چه كسي فقط مي‌خواهد كنارش باشم،

و چه كسي

خبر زنده بودنم برايش كافي است ... !!!

امروز همه‌ي اينها را بلدم و فهميدم به ديوار ميشود تكيه كرد نه به آدمها!!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 9:31  توسط زیبا  | 

این روزها خیلی خوشحالم و حس خوبی به خودم دارم و بعد از تقریبا ۳-۴ سال دارم دوباره خودمو پیدا می کنم و البته باید اعتراف کنم که خیلی سخت و رنج آوره یعنی یه چیزایی در درونت هست و تو ناخوداگاهت به یادش می افتی که خیلی رنجت میده ولی اینکه به این نقطه برسی که بتونی به این افکار مزاحم فرمان ایست بدی و کنترلش بکنی و سرجاش بشونی خیلی شیرینه ... و طبق معمول توصیه میکنم کتاب ماندن در وضعیت آخر رو بخونید . در ضمن دیروز داشتم به کتاب ظلم جهل برزخیان زمین یه نگاهی می کردم و این جمله به نظرم جالب اومد که بخشش عمل ارادی محسوب میشه اما فراموش کردن ارادی نیست و خیلی چیزا تو ناخودآگاه ما یا حتی ناخودآگاه تاریخی یه ملت باقی می مونه و مهمه که بتونیم خودمون رو مدیریت کنیم من که خیلی به خودم امیدوارم و رو خودم حساب باز کردم. البته فکر میکنم که تغییر فصل هم بی تاثیر نباشه بهرحال.... من خوبم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 10:36  توسط زیبا  | 

 

روی پلی که شکسته قدم بر ندار..

گاهی قانون جذب چنان گولمان میزند که باور میکنیم فقط غیر ممکن غیر ممکن است!!!

اما عزیزم..

ای کاش این روزها به جای اینکه خودمان را با انکار حقایق تسکین دهیم..

کمی واقع بینانه تر با مساول مواجه میشدیم...

مواظب باش!!!

این پل شکسته است...

حتی اگر هزار بار زمزمه کنی:فقط غیر ممکن غیر ممکن است!!!

سقوط قطعیست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 14:14  توسط زیبا  | 

وقتی احساس تنهایی می کنی ،انگار بخشی از وجودت رو جایی جا گذاشتی.یعنی قبلاً اون رو داشتی و حالا نداری.مثل دریایی که موجش رو گم کرده، مگه می شه؟دریای بی موج؟! می بینی،به هم خیلی شبیه اند.اما تنهایی نابه، یه حس خالص.مثل دریا که اشغالاشو پس میزنه و همیشه خالص می مونه. ولی دریای ما ، واسه اینکه خالص بمونه باید موج داشته باشه.تو موجش باش! موج رو به این دریای ساکت برگردون.چطور؟ نسیمی باش و این دریا رو نوازش کن.اون وقت بی قرار ساحل می شه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:15  توسط زیبا  | 

HyperText Transfer Protocol

به تو پرواز را آموختم 

و رهایت کردم تا

ستاره دنباله دار باشی!

کاش با تو از عشق میگفتم

تا بیاموزی کمی وفا دار باشی!

بادبادک کوچک ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 23:55  توسط زیبا  | 

JPEG image
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:5  توسط زیبا  | 

JPEG image
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اسفند 1388ساعت 22:5  توسط زیبا  | 

آدمک آخر دنیاست ، بخند
آدمک مرگ همینجاست ، بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست ، بخند
آدمک نغمه ی آواز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:58  توسط زیبا  | 

دوسِت داشتم اما نه اونقد که باید...
.
.
نه اونقد که پیرم کنه رفتنت
نه اونقد که چشمام به راهت بمونه
یا از عشق سیرم کنه رفتنت
دوست داشتم اما مثل یه مسافر
که هر لحظه امکان بر گستنش هست
تو برگشتی
و بایدم بر می گشتی
همون بهتر عاشق شدی رفتی ازدست
همون بهتر عاشق شدی پر کشیدی
پرنده نمی تونه یک جا بمونه
من از روزگارتو سر گیجه دارم
نمی خوام غمی این وسط جا بمونه
تو فکر کن بریدم
تو فکر کن شکستم
تو فکر کن نبودت کار داده دستم
خیال کن خیالت هنوزم باهامه
خیال کن هنوزم به راهت نشستم...
تو رفتی که یه اتفاقی بیوفته
ولی من فقط یادت رو بردم از یاد
نه عمر ترانه به آخر رسیده
نه بازار مهتاب از سکه افتاد
تو رفتی که این قصه داغش بمونه
روی سینه زخمی هر دوتامون
نموندی ته داستانو ببینی
که از هم جدا شد فقط دست هامون
فقط دس‍‍‍ت هامون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 21:57  توسط زیبا  | 

تنهای تنها

غروب دلگیر

غرق در کار و روزمرگی

و چشم های من که کاسه خون می شو

درد تو نیستی؛ به خود نگیر

تو، تنهایی ام را به یادم می آوری

که اینگونه می بارم

روزها و روزها در خود می روم

آن قدر که خود ِ سکوت می شوم

دیگر حتی روزمرگی ها هم مرا فراموشکار نمی کنند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:24  توسط زیبا  | 

امشب کولی شبگرد کوچه، پس کوچه های خاطره ها شده ام                           

نه زبان گفتنم هست

نه شوق نوشتن

امشب جای باران، این منم که می بارد

امشب به دوست داشتن هایی فکر کردم که تهی بود از عشق !

امشب هوای دلم بس ابری ست

دست های خالی

 و

چشم هایی لبریز از بغضی کهنه

دلی پر از حرف های ناتمام

 و

روحی تهی از رویای عروج

پشتِ سرم خستگی ِ یک عالمه خاطره

و می شنوم: به آتش بکش، بسوزان
می خواهی چه کار این خاطره ها را؟ همه را بسوزان !

باختم هر آنچه را که روزگاری دوستشان میداشتم!
به من نمی آید بازنده باشم؟ دیدی گول چشمانم را خوردی؟!
اما باور داشته باش که

من بهترین بازنده ی شهرم! بهترینشان….
من همان قمار بازی بودم که “بباخت هرچه بودش” و هیچ نمانده است برایم “اِلا هوس قمار دیگر”…

آری من ماندم و شب و سکوت و خاطره

دیگر دل نخواهم بست به هیچ! حتی به آلونک کاهگلی دخترک…

حتی به گرمای آتشی در دل تاریک کوهستان...

حتی به بودن های مملو از نبودنت ....

حتی .....

امشب هوای دلم بس ابری ست.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 23:8  توسط زیبا  | 

مرا تا كجا خواهي برد اي عشق...؟

آيا از مهر ورزيدن آنقدر بيگانه ام ؛ كه تاوان آموختنش تنهاييم بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:58  توسط زیبا  | 

چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد

از واژه ی دو  وجهیه تکرار خسته ام

من بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بودن مکرر بر دار خسته ام 

من با عبور ثانیه ها خرد می شوم

از حمل این جنازه ی هوشیار خسته ام!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:56  توسط زیبا  | 

 دلم دل تنگ دلت می شود! نگاهم جستجوگر چشمت و قلبم در حسرت احساست می ماند. دست هایم گرمای دستت و صدایم جواب هایت را می خواهد. نه این من نیستم که تو را میخواهم، تمام وجودم به گونه ای درگیر توست. این قلم من است که از تو مینویسد نه دستانم، این گردش روزهاست که تو را می خواند نه خیال من. تمام روزگار جمع شده است در اشک من و این خیسی کاغذهاست که مدرکی شده برای شب های تنهایی دلم... نا مهربانی را کجا آموختی؟ در کدامین دیار توانستی سردی را یاد بگیری؟ چشمانت چگونه بی تفاوتی را آموختند؟واما قلبت،او چگونه توانست بیاموزد که سنگ شود؟ نه.... این تو نیستی باور نمی کنم این عشق من نیست، عشق من نگاهی داشت که به وسعتی دست نیافتنی میرساند چشمانم را، صدایی داشت که در سکوتش فریادهایی می شنیدم همه از جنس لبخند و در اوج اشکهایش نشانه ای از امید برایم داشت. نه این عشق من نیست، عشق من با هر روز نبودنش هزاران روز بودن برایم داشت و تنهاییم جز به لحظه ای نمی کشید نه این تو نیستی  هرگز باور نمی کنم و بازهم منتظر می مانم انقدر که خود واقعیت پیدا شوی خودی که خودت باشد نه دیگری پس تا آن روز خداحافظ غریبه آشنای من.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 11:45  توسط زیبا  | 

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بهار باشی نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هرشب نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی با در و دیوار نتونی هم زبون باشی

چه بد بخته قناری که بخونه ولی رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی راحت بگن چنده؟

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونت عین مهمون شی بپوسی ویرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه خوندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

چقدر سخته.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 11:44  توسط زیبا  | 

3218216-md.jpg
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:55  توسط زیبا  | 

از یاد رفته

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشق است که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 23:49  توسط زیبا  | 

ql0dmvgmn0ovf1gv3faa.jpg
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 18:56  توسط زیبا  | 

v19-(14).jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:40  توسط زیبا  | 

2jcd2kl.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 17:35  توسط زیبا  | 

تو بارانی!

ببار!

نگذار بیابانهای بی درخت بارشت را عقیم کنند.گاهی به جنگل های انبوه هم نگاه کن. درختان   تنومندی که برای باروری،مشتاق و محتاج نوازش سخاوتمندانه دستان تواند. نگذار این بی توجهی ها شوق بازی کردن با برگ رااز تو بگیرند.

تو آمده ای که شاد باشی قطره بازیگوش! تو نیامده ای که لا به لای برگ های پائیز سال های قبل، بوی گندیدگی اندامت را تجربه کنی .تو نیامده ای که روی شیشه بسته پنجره اتاقهای خوشبخت دیگران بخشکی و تمام شوی. سٌربخری روی لیزی و داغی شیشه ها و شادابی فصل را به نمایش بگذار.شادمانی مختصر و مفید باریدن بر نگاه های تب داری که لحظه بودنت را آرزو کرده اند!من از خودم حرف می زنم!

و از همه آنها که می دانی و نمی دانم!      

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 12:37  توسط زیبا  | 

دوری...دلتنگم...

مدتهاست از ایتجا دوری...اینقدر دور که حتی یادت هم به من سر نمی زند.آنقدر دور که حتی ثانیه ها برای پیدا کردنت از تلاش ایستاده اند" آنقدر دور که حتی روءیایت کابوسی شده در بیداریم.از تو دور بودن بسیار تلخ است نه برای نبودنت" برای یادآوری بودنت" نه برای نشنیدن صدایت برای حس کردن آن" نه برای ندیدنت" برای خیال چشمهایت.دل تنگم برای لحظه کنار تو بودن.چقدر دور است فکر تو و چه نزدیک است مرگ بودنت. چگونه دور شدی و هیچ وقت حتی فکر برگشتنت در ذهنم نبود؟این تقدیر است یا گناه من؟ این دوست داشتن توست یا خیال باطل من؟ چرا هیچ جوابی برای سوال هایم نیست؟چرا حتی ثانیه ای از ثانیه های تلخم بر نمی داری؟ در این شبها انگار ماه هم با نیمه های شبم قهر است.  انگار ستاره ها فضای آسمان را خالی کرده اند" چقدر دوری!!!!!!این دوری تو کی و کجا نزدیک می شود؟ فقط بگو روزی بر می گردی نه زمان و نه مکانفقط قول برگشتنت را به من بده.می خواهم صدای باران خبر آمدنت را برایم بیاورند .ا قطراتش تا اوج رسیدن پرواز کنم.  بگذار آمدنت با آمدن فصل دیگری همراه شود.

 v19-(21).jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 21:6  توسط زیبا  | 

نجات عشق در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند:شادی"غم"غرور"ثروت"عشق"...روزی خبر رسید به زودی جزیره به زیر اب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هاشان را اماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا اخرین لحظه بماند چون عاشق جزیره بود. وقتی جزیره به زیر اب فرو رفت" عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت: ایا می توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد. پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود"کمک خواست غرور گفت :نه" نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد . غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق گفت اجازه بده با تو بیایم غم با حزن گفت:اه عشق من خیلی نا راحتم و احتیاج دارم که تنها باشم. اب هر لحظه بالا و بالا تر می امد و عشق دیگر نا امید شده بود "که نا گهان صدایی سا لخورده گفت:بیا عشق من تو را خواهم برد. عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپر سد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند " پیر مرد به راه خودش رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود" چقدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید ان مرد کی بود؟ علم پاسخ داد: زمان عشق پاسخ داد: زمان؟ او چرا به من کمک کرد؟ علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.
+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:5  توسط زیبا  |